سپردار

مترادف‌ها

متولی، نگهبان

لغت نامه دهخدا

سپردار. [ س ِ پ َ ] ( نف مرکب ) بردارنده سپر و کسی که با خود سپر دارد. ( ناظم الاطباء ). آن که سپر جنگ دارد. سربازی که سپر در دست دارد. آنکه با سپر مسلح است. تارِس ( دهار ):
صفی برکشیدند پیش سوار
سپردار و ژوبین ور و نیزه دار.فردوسی.بفرمود تا گیو با ده هزار
سپردارو برگستوان ور سوار.فردوسی.سپردار بسیار در پیش بود
که دلْشان ز رستم بداندیش بود.فردوسی.چنان کن که هر نیزه ور روز جنگ
سپردار باشد کمانی بچنگ.اسدی.یلی گشته مردانه و شیرزن
سواری سپردار و شمشیرزن.اسدی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه مجهز به سپر است دارنده سپر.

جمله سازی با سپردار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 خدنگ ناله که از جوش نه فلک گذرد منش به داغ جگر می‌کنم سپرداری

💡 از سپرداری است عاجز گرچه دست رعشه دار شمع را دست حمایت شهپر پروانه است

💡 اگر حمایت فقرش کند سپرداری نمی گذارد کاتش ببوریا افتد

💡 حسن را از دیده بد، شرم می دارد نگاه مهر تابان را همان پرتو سپرداری کند

💡 که خار و خس نکند سیل را عنان گیری که نیستان نکند برق را سپرداری

💡 گزین کرد هومان ز لشکر سوار سپردار و شمشیرزن سی‌هزار

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران