سودد
لغت نامه دهخدا
سؤدد. [ س ُءْ دَ ] ( ع اِمص ) سرداری. پیشوایی. ( آنندراج ) ( غیاث ). مهتری. سروری. داوری. مجد و شرف. ( ناظم الاطباء ):
هست طبیب بزرگ و هست منجم
فلسفی و هندسی و صاحب سؤدد.منوچهری.آنکس که او بحق و سزاوار سؤدد است
جز وی کسی ندانم امروز در جهان.منوچهری.بجز سخا و کرم نیست دردلش سودا
چنین بود بحقیقت مآثر سؤدد.سوزنی.
فرهنگ معین
(سُ دَ ) [ ع. سؤدد ] (اِمص. ) بزرگواری، مهتری.
ویکی واژه
بزرگواری، مهت
جمله سازی با سودد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دو گروه زیر با خرید نمایندگی پنل اِساِماِس میتوانند سریعتر به سوددهی برسند.
💡 الا ای مصدر سودد زچترت سایه برفرقد طراز ملت احمد ملاذ دولت سلطان
💡 قضا به بام تو کوبد لوای دولت و شوکت قدر به نام تو خواند کتاب مفخر و سودد
💡 آنکس که او به حق سزاوار سوددست جز وی کسی ندانم امروز در جهان
💡 آفریقای خاوری روی همرفته برای امپراتوری آلمان سوددهی نداشت و دولت مرکزی در برلین ناچار بود کمکهزینههایی نیز بدین مستعمره پرداختکند.