سوختنی

لغت نامه دهخدا

سوختنی. [ ت َ ] ( ص لیاقت ) آنچه لایق سوختن باشد. آنچه درخور سوختن باشد:
ای سوخته سوخته سوختنی
ای آتش دوزخ از تو افروختنی.( منسوب به خیام ).خار کو مادر گلبرگ طری است
زآنکه آزار کند سوختنی است.سلمان ساوجی.- امثال:
دَرِ مسجد نه کندنی است نه سوختنی است.

فرهنگ معین

( ~. ) (ص. ) قابل سوختن.

فرهنگ عمید

قابل سوختن، درخور سوختن.

فرهنگ فارسی

( صفت ) قابل سوختن لایق سوختن.

ویکی واژه

قابل سوختن.

جمله سازی با سوختنی

💡 چند از هوس آن لب چون قند بسوزم گر سوختنی هم شده ام چند بسوزم

💡 کو آتش عشقی، که شده در تن من چون رشته ی شمع، هر رگی سوختنی

💡 چون عود بنالیدم و بنواخت مرا با آنکه بدم سوختنی ساخت مرا

💡 نیست پروانهٔ من قابل پهلوی چراغ حسرت سوختنی می‌کشدم سوی چراغ

💡 ز بخت شکوه ندارم‌ که نخل شمع مرا بهار سوختنی هست اگر ثمر نبود

💡 از شمع مگویید و ز پروانه مپرسید داغ است دل از غیرت این سوختنی‌ها