سلاخ. [ س َل ْ لا ] ( ع ص ) پوست کن. ( غیاث ) ( فرهنگستان ). آنکه پوست از گوسفند بیرون کشد. ( مهذب الاسماء ). آنکه پوست حیوانات از بدن بیرون کشد. ( آنندراج ). کسی که گوسپند میکشد وپوست کنده بدکان قصابی حمل میکند. ( ناظم الاطباء ). پوست بازکننده از هر حیوانی:
هرچند میکشد بت سلاخ زنده ام
این است دوستان سخن پوست کنده ام.سیفی ( از آنندراج ).
سلاخ. [ س َل ْ لا ] ( اِخ ) دهی است از دهستان کسایر بخش حومه شهرستان بجنورد، دارای 373 تن سکنه است. محصول آن میوه جات و انگور است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).
(سَ لّ ) [ ع. ] (ص. ) کسی که پوست حیوانات ذبح شده را می کند.
کسی که در کشتارگاه پوست حیوانات کشته شده را می کند، پوست کن، بسیار پوست کننده.
پوست کن، بسیارپوست کننده، پوست حیوانات راکندن
( صفت ) کسی که گوسفند را ذبح کند و آنرا پوست کند پوست کن.
دهی است از دهستان کسایر بخش حومه شهرستان بجنورد.
کسی که پوست حیوانات ذبح شده را میکند.
💡 چنان ربوده دل از مردمان کباب جگر که بر دو دیده بمالند مقدم سلاخ
💡 اشتراسلاخ-دینگ هارتینگ ۲۸٫۳۴ کیلومترمربع مساحت دارد ۶۳۵ متر بالاتر از سطح دریا واقع شدهاست.
💡 قاتل فخر است و سلاخ شرف جلاد حق عضو تحقیق تو یعنی فخرالاشراف ای وزیر
💡 کلبهٔ جراح آب دکهٔ سلاخ برد بسکه لاش کشتگان بردندی آنجا بار بار
💡 خلق ار همه دنبال تو افتند عجب نیست یک بره ندیدم که ز سلاخ گریزد
💡 وز نسیم این اثر در دکهٔ سلاخ شهر گشت خون گوسفندان غیرت مشک ختن