سرگرانی. [ س َ گ ِ ] ( حامص مرکب ) خشم کردن. بی اعتنایی. || تکبر. ناز کردن:
در پای توام به سرفشانی
همسر مکنم به سرگرانی.نظامی.چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد.حافظ.در پهلوی او بنشست و با او ملاطفت کرده گفت ای خواجه این چه سرگرانی است. ( هزار و یکشب ).
۱. سرسنگینی.
۲. ناخوشنودی.
۳. تکبر و خودپسندی: گمان کی برد مردم هوشمند / که در سرگرانی ست قدر بلند (سعدی۱: ۱۱۶ )، چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری / سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد (حافظ: ۳۲۲ ).
۱ - غضبناکی. ۲ - خود پرستی غرور. ۳ - ناخشنودی عدم رضایت.
غرور، تکبر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کلیم رنجش یار بهانه جو از ما عبث نبود تلافی سرگرانی بود
💡 به بردباری تمکین به سرگرانی ناز به پردهداری ناموس و دیدهبانی عار
💡 این شیوه از که آموخت چشمان تو که دارد با دوست سرگرانی با غیر مهربانی
💡 خطش اگر دمید چه حاصل که از غرور با عاشقان بجاست همان سرگرانیش؟
💡 شد عمر و سرگرانی او برطرف نشد بر من به قدر مرتبه عشق ناز کرد
💡 سرگرانیم از وفا و شرمساریم از جفا آه از ناکامی سعی تو در آزار ما