لغت نامه دهخدا
سرشکسته. [ س َ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) که سر اوشکسته باشد. || خجل. شرمسار:
دهی که با شکرش قند اگر کند دعوی
به سرشکسته کشندش به کوچه و برزن.نورالدین ظهوری ( از آنندراج ).
سرشکسته. [ س َ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) که سر اوشکسته باشد. || خجل. شرمسار:
دهی که با شکرش قند اگر کند دعوی
به سرشکسته کشندش به کوچه و برزن.نورالدین ظهوری ( از آنندراج ).
(سَ. ش کَ تِ )(ص مف. )سرافکنده، خجل.
۱. کسی که سرش شکسته باشد.
۲. [مجاز] سرافکنده، شرمسار، خواروخفیف.
کسی که سرش شکسته باشد، کنایه ازسرافکنده، شرمسار
( صفت ) سر افکنده خجل.
سرافکنده، خجل.
💡 فلک به زیر سمش سرشکسته جست برون از آن بود ز شفق دامن وی از خون تر
💡 چون سرشکسته نیستم سر را چرا بندم بگو چون من طبیب عالمم بهر چه بیماری کنم
💡 تا بر سرشکسته نوازی است آفتاب پروایی از شکستن خود نیست ماه را
💡 رایت اسلام سرشکسته ازیرا دولت دین پیر و بخت کفر جوان بود
💡 گوش پاره سرشکسته روی بی معجر نگر در نگر کینه اختر نگر
💡 بوسه بزن مرمرا ز لطف وگرنه نزد بتان سرشکستهگردم و رسوا