سربریدن
مترادفها
گردن زدن، قطع سر
لغت نامه دهخدا
سر بریدن. [ س َ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) جدا کردن سر. باز کردن سر از تن با ابزاری برنده چون خنجر و شمشیر و کارد و مانند آن:
ای من آن روباه صحرا کز کمین
سر بریدندم برای پوستین.مولوی.طاقت سر بریدنم باشد
وز حبیبم سَرِ بریدن نیست.سعدی.نه گر دستگیری کنی خرمم
نه گر سر بری بر دل آید غمم.سعدی.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - جدا کردن سر ( انسان و حیوان ) از تن گردن زدن ذبح کردن. یا سر بریدن میبرند. گران میفروشند.
جدا کردن سر باز کردن سر از تن با ابزاری برنده چون خنجر و شمشیر و کارد و مانند آن.
جمله سازی با سربریدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مشو چو قطره شبنم گره درین گلزار سربریدن به دامان آفتاب انداز
💡 حاجبی گفتا که هست او بیگناه ازچه سربریدنش فرمود شاه
💡 فنا به رفع بلاهای بیامان سپر است به سوختن ز سرشمع سربریدن رفت
💡 زانکه اینجا پای داو اژدهاست عاشقان را سربریدن خون بهاست
💡 غافل از نشو و نما نیست کمین آفات سربریدن نکند قطع وفا با ناخن
💡 گر چنان بودی که بودی مرد کار سربریدن کردی اینجا اختیار