سخون

لغت نامه دهخدا

سخون. [ س ُ ] ( اِ ) بمعنی سخن که کلام باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) ( غیاث ):
بودنی بود می بیار اکنون
رطل پر کن مگوی بیش سخون.رودکی.ترسم کآن وهم تیزخیزت روزی
وهم همه هندوان بسوزد بِسْخون.دقیقی.
سخون. [ س َ ] ( ع ص ) شوربای گرم کرده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). خوردنی دیگرباره و گرم کرده. ( مهذب الاسماء ).
سخون. [ س ُ ] ( ع مص ) اشک گرم گریستن چشم، یعنی محزون و غمناک شدن. ( منتهی الارب ).

فرهنگ معین

(سُ خُ ) (اِ. ) سخن.

فرهنگ عمید

= سخن: بودنی بود می بیار اکنون / رطل پر کن مگوی بیش سخون (رودکی: ۵۴۶ ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) سخن: بودنی بود می بیارا اکنون رطل پر کن مگوی بیش سخون. ( رودکی ۱۱٠۷ )
اشک گرم گریستن چشم یعنی محزون و غمناک شدن.

ویکی واژه

سخن.

جمله سازی با سخون

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 هرکه تن دشمنست و یزدان دوست دانکه والرّاسخون فی‌العلم اوست

💡 به جز شگفتی و حیرت همی چه افزاید؟ از آنچه دیدی و گفتند گونه گونه سخون

💡 اسخون‌هوفن ۳ متر بالاتر از سطح دریا واقع شده‌است.

💡 هرکه تن دشمنست و یزدان دوست داند الرّاسخون فی‌العلم اوست

💡 دل از خرد به موجد کل بسته است خاک فسرده و گل مسخون را

💡 هر خط که او نویسد شیرین ازان بود کان هست صورت سخونان چو شکرش

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران