لغت نامه دهخدا
سخن فروش. [ س ُ خ َ ف ُ ] ( نف مرکب ) متملق و چاپلوس. ( آنندراج ):
ما را سخن فروش نهادی لقب چه بود
از چه بزر ز ما نخریدی همی سخن.فرخی ( دیوان چ عبدالرسولی ص 324 ).|| شاعر. ( آنندراج ).
سخن فروش. [ س ُ خ َ ف ُ ] ( نف مرکب ) متملق و چاپلوس. ( آنندراج ):
ما را سخن فروش نهادی لقب چه بود
از چه بزر ز ما نخریدی همی سخن.فرخی ( دیوان چ عبدالرسولی ص 324 ).|| شاعر. ( آنندراج ).
( ~. فُ ) (ص فا. ) ۱ - شاعر. ۲ - متملق.
شاعر.
متمل
💡 سخن فروشی در حضرت تو لایق نیست که زیرکی نبود زیره باز کرمان برد
💡 سخن فروشی، فرزند خود فروختن است کسیکه لاف سخن زد اهل ز غیرت نیست
💡 هنرنمای نبیند به از تو خواسته باش سخن فروش نیابد به از تو مدحت خر
💡 هر کس هوس سخن فروشی داند من بندهٔ آنم که خموشی داند
💡 ما را سخن فروش نهادی لقب چه بود از چه به زر زمانخریدی همی سخن
💡 در رهِ او سخن فروشی نیست در رهش بهتر از خموشی نیست