سج

لغت نامه دهخدا

سج. [ س َج ج ] ( ع مص ) بگل کردن دیوار را. ( منتهی الارب ). در عربی گل بدیوارمالیدن. ( برهان ). || رقیق و تنک شدن پلیدی. ( منتهی الارب ). نرم شدن چیزی غلیظ بود. ( برهان ).
سج. [ س َ ] ( اِ ) رخساره. ( برهان ) ( جهانگیری ) ( شرفنامه ) ( آنندراج ):
چون برفتم سوی کعبه بهر حج
سخ بسنگ سود سودم زرد سج.قاضی نظام ( از رشیدی ).
سج. [ س ُ ] ( اِ ) سرین و کفل. ( برهان ) ( جهانگیری ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) روی رخسار.
سرین و کفل

ویکی واژه

روی، رخساره.

جمله سازی با سج

💡 چون گلستان گشته‌ام صد رنگ و خوش مر مرا سجده کن از من سر مکش

💡 سجود قبله روی تو می کند دل من صلوة دایمم این است و قبله گاه صلات

💡 بجز صورتت سجده بر هرچه آرم شود بی گمان لات و عزّی مصور

💡 هم نمودار سجود صمد است شمنان را که هوای صنم است

💡 ز فرق تا قدمم صرف سجده شد بیدل چو خامه رفته‌ام از خود به سعی پیشانی

💡 نه شنودم هیچ جا بانگ نماز نه دری بر هیچ مسجد بود باز