ستوری

لغت نامه دهخدا

ستوری. [ س ُ ] ( حامص ) ستور بودن. حالت ستور:
سوی خردمند ز خر خرتر است
هر که مر او را بستوری رضاست.ناصرخسرو.از حال نباتی برسیدم بستوری
یک چند همی بودم چون مرغک بی پر.ناصرخسرو.
ستوری. [ س ُ ] ( ص نسبی ) منسوب بستور که جمع ستر باشد. ( الانساب سمعانی ).
ستوری. [ س ُ ] ( اِخ ) عبدالعزیزبن ستوری ابن محمد. از محدثان است. ( منتهی الارب ).
ستوری. [ س ُ ] ( اِخ ) علی سامری ستوری ابن فضل. از محدثان است. ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

علی سامری ستوری بن فضل از محدثان است.

ویکی واژه

ستاره

جمله سازی با ستوری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ملک چون سوی مرو آمد سپه را داد دستوری به قهر و غارتِ گردن‌کشانِ مفسد و ملعون

💡 نیست مانع حسن را مستوری از خون ریختن گل به خون بلبلان در غنچه دامن می کشد

💡 بدانک بسته کنی از طمع ستوری را شکیل وار میان بسته بر سر پایی

💡 ز پیدائی و مستوریت ار پرسند می گویم عیان از جنب الائی و پنهان در حجاب لا

💡 من تو را اکنون نثاری پایدار آورده ام بر بساط چون تو دَستوری چنین باید نثار

ساروی یعنی چه؟
ساروی یعنی چه؟
گارش یعنی چه؟
گارش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز