سباح. [ س َب ْ با ] ( ع ص ) شناور. ( غیاث ) ( آنندراج ). ج، سباحون. ( مهذب الاسماء ). شناگر:
میرود سباح ساکن چون عُمُد
اعجمی زد دست و پا و غرق شد.( مثنوی ).چون نئی سباح و نی دریائیی
در میفکن خویش از خودرائیی.( مثنوی ).
سباح. [ س َ ] ( اِخ ) زمینی است در نزدیکی معدن بنی سلیم. ( معجم البلدان ) ( منتهی الارب ).
(سَ بّ ) [ ع. ] (ص. ) شناور، بسیار شناکننده.
بسیار شناکننده، شناگر.
بسیارشناکننده، شناگر
( صفت ) بسیار شنا کننده شناور.
زمینی است در نزدیکی معدن بنی سلیم
شناور، بسیار شناکننده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اخرج عنالمکان، یا صارمالزمان واسبح سباح حوت فی قلزمالمعانی
💡 تو سباحی و از سباح زادی فسانه و باد هر سباح تا کی
💡 جان چه سباحی است این تن مشک باد بر سر مشکش نشانده اوستاد
💡 بادهٔ عشق کرده ویرا مست وز وقاحت سباحه کرده به دست
💡 کسی که وجه سباحت تمام نشناسد به گرد ساحل بحر محیط چون گردد؟
💡 هل سباحت را رها کن کبر و کین نیست جیحون نیست جو دریاست این