سازگار

این کلمه‌ در فارسی به کسی یا چیزی گفته می‌شود که توانایی هماهنگی و همزیستی با محیط، افراد یا شرایط مختلف را دارد. این واژه معمولاً ویژگی مثبت فرد یا پدیده‌ای را نشان می‌دهد که به راحتی با شرایط جدید یا متفاوت وفق می‌یابد. سازگار بودن می‌تواند در روابط اجتماعی، محیط کاری، خانواده یا حتی در طبیعت دیده شود. برای انسان، فرد سازگار کسی است که انعطاف‌پذیری دارد و می‌تواند با افراد و موقعیت‌های گوناگون به خوبی کنار بیاید. در علوم زیستی، موجودات سازگار به آن‌هایی گفته می‌شود که با تغییرات محیطی یا آب‌وهوایی می‌توانند زنده بمانند. این صفت همچنین در وسایل و ابزارها کاربرد دارد؛ مثلاً دستگاه یا نرم‌افزاری که با سیستم‌های مختلف کار کند، سازگار محسوب می‌شود. از نظر معنایی، این کلمه با واژه‌هایی مثل وفق‌پذیر، هماهنگ، انعطاف‌پذیر و هم‌سو هم‌معنی است. در مکالمات روزمره، برای توصیف افراد، حیوانات، گیاهان یا وسایل از این کلمه استفاده می‌شود تا توانایی تطابق و هماهنگی آن‌ها با محیط یا شرایط مشخص شود.

لغت نامه دهخدا

سازگار. ( ص مرکب ) موافق. ( شعوری ) ( آنندراج ). موافق کارها. ( شرفنامه منیری ). باموافقت. اجابت کننده و قبول کننده. ( ناظم الاطباء ). موءالف. آنکه صاحب فکری صلح جو است با کسی. سازنده. سازوار. ضد ناسازگار:
تن و جان چرا سازگار آمدند
چه افتاد تا هر دو یار آمدند.اسدی ( گرشاسبنامه ).زدستان زن هر که ناترسکار
روان با خرد نیستش سازگار.اسدی ( گرشاسبنامه ).چند باشم در انتظار و هوس
که مگر بخت سازگار شود.مسعودسعد.تا سازگار دولت و تابنده دانش است
با دولت تو دانش تو سازگار باد.مسعودسعد.وگر موافقت تو رسد به آتش و آب
شوند هر دو بهم سازگارچون می و شیر.معزی.کس مرا باور ندارد کز نخست
کارساز و سازگاری داشتم.خاقانی ( دیوان چ عبدالرسولی ص 313 ).اقبال صفوةالدین بانوی روزگار
ناساز روزگار مرا سازگار کرد.خاقانی ( ص 153 ).به نقد امشب چو با هم سازگاریم
نظر بر نسیه فردا چه داریم.نظامی ( خسرو و شیرین ).بچشم وفا سازگار آمدش.نظامی.در آتشم چو پنبه داغ از ملایمت
از طبع سازگار خود آزار میکشم.ابوطالب کلیم ( از آنندراج ). || ملائم طبع. موافق طبع. ضدمضر: مهتران مکه را رسم چنان بود که فرزندان را به دایه دادندی و بیرون مکه او را پروردندی که هوای مکه با طفلان سازگار نبود. ( بلعمی ).
خرمای تو گرچه سازگار است
با هرکه بجز من است خار است.نظامی ( لیلی و مجنون ).منم عاشق مرا غم سازگار است
تو معشوقی ترا با غم چه کار است.نظامی ( خسرو وشیرین ).چه می خوردی که رویت چون بهار است
ازان می خور که آنت سازگار است.نظامی ( خسرو و شیرین ).آب ساری به تابستان مرا سازگار نیست. ( تاریخ طبرستان ). چه آب بلخ مرا سازگار نیست. ( تاریخ طبرستان ).
دماغ سیر پراکنده گلستان سوخت
هوای سایه گل نیست سازگار مرا.میرزا رضی دانش ( از آنندراج ). || گوارا. سایغ. زلال: نعم بیشمارش در حلق خلق و کام خاص و عام شیرین و خوشگوار و طیبات ارزاق بی پایانش در گلوی کلوا و اشربوا روان و سازگار. ( ترجمه محاسن اصفهان ). || لایق. ( شرفنامه منیری ). زیبنده. برازنده. سزاوار. درخور:

فرهنگ معین

(زْ ) (ص فا. ) ۱ - سازش کننده. ۲ - موافق. ۳ - همآهنگ. ۴ - گوارا. ۵ - سزاوار. ۶ - قانع، خرسند.

فرهنگ عمید

۱. سازش کننده.
۲. موافق، هماهنگ، سازگر.

فرهنگ فارسی

سازش کننده، موافق، هماهنگ، ضدناسازگار، سازوار
( صفت ) ۱ - سازش کننده موالف مقابل ناسازگار. ۲ - موافق. ۳ - هماهنگ هم آواز. ۴ - گوارا سایغ. ۵ - لایق. ۶ - قانع خردسند. ۷ - آلتی است از موسیقی. ۸ - آهنگی است از موسیقی. ۹ - مقلد هنر پیشه.

فرهنگ اسم ها

اسم: سازگار (دختر) (فارسی) (تلفظ: sāz(e)gār) (فارسی: سازگار) (انگلیسی: sazgar)
معنی: ملایم طبع، دارای گرایش به همراهی و همکاری با دیگران، هماهنگ، موافق

فرهنگستان زبان و ادب

[رایانه و فنّاوری اطلاعات] ← همخوان

جمله سازی با سازگار

💡 باد با رای شریفت هفت سیاره قرین باد با طبع لطیفت چار عنصر سازگار

💡 تا سازگار دولت و تابنده دانش است با دولت تو دانش تو سازگار باد

💡 چو شد ز امتلا، طبع ناسازگار بود زهر اگر آب حیوان خوری

💡 تن و جان چرا سازگار آمدند چه افاتد تا هر دو یار آمدند