رهزن

لغت نامه دهخدا

رهزن. [ رَ زَ ] ( نف مرکب ) دزد راه و غارتگر راه و قطاع الطریق و راهزن. ( ناظم الاطباء ). قاطع طریق:
بشد تافته دل یل رزمجوی
سوی ره زنان رزم را داد روی.اسدی.قافله هرگز نخورد و راه نزد باز
باز جهان رهزن است و قافله خوار است.ناصرخسرو.حکم غالب راست چون اغلب بدند
تیغ را از دست رهزن بستدند.مولوی.چو مردانگی آید از رهزنان
چه مردان لشکر چو خیل زنان.سعدی ( بوستان ).رهزن دهر نخفته ست مشو ایمن ازو
اگر امروز نبرده ست که فردا ببرد.حافظ.|| فریب دهنده. از راه برنده:
خال سبزی که بر آن عارض گندم گون است
سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست.حافظ.رجوع به راهزن شود.

فرهنگ معین

(رَ زَ ) (ص فا. ) نک راهزن.

فرهنگ عمید

دزدی که سر راه می گیرد و اموال مردم را می برد، دزد.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنکه در راهها مسافران را غارت کند قاطع طریق. ۲ - سرود گوی مطرب.
دزد راه و غارتگر راه و قطاع الطریق و راهزن.

دانشنامه عمومی

رهزن ( به آلمانی: Rehsen ) یک منطقهٔ مسکونی در آلمان است که در ارانینباوم - وورلیتس واقع شده است. رهزن ۲۶۰ نفر جمعیت دارد.

جمله سازی با رهزن

💡 ای زده راه بر دلم نرگس نیم مست تو رهزن دل شدی مرا روح روان کیستی

💡 ملالت نفزایید دلم را هوس دوست اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار

💡 دامن ریگ روان را خار نتواند گرفت دست رهزن کوته است از کاروان عاشقان

💡 زین مشت پرکه رهزن آرام‌کس مباد برآشیان الفت عنقا زدیم پا

💡 از کوی رهزنان طبیعت ببر قدم وز خوی رهروان طریقت طلب وفا

💡 هستند رهزنان خزان، گوش بر صدا بی صوت ازان بود جرس کاروان گل