لغت نامه دهخدا
رنگ ساز. [ رَ ] ( نف مرکب ) نقاش. مصور. ( آنندراج ). رنگ سازنده. || محیل. حیله گر. نیرنگ ساز. فریبکار. رجوع به رنگ ساختن شود.
رنگ ساز. [ رَ ] ( نف مرکب ) نقاش. مصور. ( آنندراج ). رنگ سازنده. || محیل. حیله گر. نیرنگ ساز. فریبکار. رجوع به رنگ ساختن شود.
{chromophore} [شیمی، مهندسی بسپار علوم و فنّاورى رنگ] گروهی از اتم ها با آرایش خاص و با الکترون های نامستقر در مواد آلی که رنگ تولید می کنند
گروهی از اتمها با آرایش خاص و با الکترونهای نامستقر در مواد آلی که رنگ تولید میکنند.
💡 همه دیو جادوی نیرنگساز تو با این سپه چون شوی جنگ ساز
💡 مژه به نرگس نیرنگساز او میگفت غزالهای چو تو نشنیدهام سیاه و سفید
💡 سفیه و غره و نااعتماد و جاهطلب حسود و سفله و نیرنگساز و افسونگر
💡 فغان زین چرخ کز نیرنگسازی گَهی شیشه کند گَه شیشهبازی
💡 مردم نیرنگساز را به جهان در جای نباشد مگربه مرزغن اندر