رنجیده

لغت نامه دهخدا

رنجیده. [ رَ دَ / دِ ] ( ن مف / نف ) رنج دیده. محنت و مشقت کشیده. تعب و سختی آزموده. رجوع به رنج و رنجیدن شود. || آزرده. ( ناظم الاطباء ). آزرده خاطر. آزرده دل. مکدر: رنجیده نگه کرد و گفت... ( گلستان ).
نگه کرد رنجیده در من فقیه
نگه کردن عاقل اندر سفیه.( بوستان ).|| مضطرب. || خشمگین و غضبناک. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(رَ دِ یا دَ ) (ص مف. ) آرزده، دلتنگ.

فرهنگ فارسی

( اسم ) آزرده دلتنگ.

ویکی واژه

آرزده، دلتنگ.

جمله سازی با رنجیده

💡 کلبه من سیدا رنجیده است از ماهتاب بگذرد پوشیده چشم خود چراغ از مسکنم

💡 آفتاب حسنی و ذرات عالم عاشقت خاطرت ای آفتاب از بهر من رنجیده چیست؟

💡 ندانست درویشِ بیچاره کاوست که رنجیده دشمن نداند ز دوست

💡 از حرف کسان بیهده رنجیده‌ای از من ای خوی بدآموز به قربان تو گردم

💡 با کس سخنان ناپسندیده مگوی! حرفی که شود کس از تو رنجیده مگوی!