رخ فروز. [ رَ ف ِ ] ( اِ مرکب ) دست اورنجی از طلا و نقره که چهارتو تافته باشند. ( از برهان ) ( ناظم الاطباء ). رخ گیره. رجوع به رخ گیره شود.
رخ فروز. [ رُ ف ِ ] ( اِ مرکب ) روز هفتم از هر ماه شمسی. ( ناظم الاطباء ). روز هفتم از ماههای ملکی. ( آنندراج ) ( از برهان ) ( فرهنگ جهانگیری ) ( از انجمن آرا ).
(رُ. فُ ) ۱ - (ص فا. ) آن که چهرة خویش نماید. ۲ - (اِمر. ) روز هفتم از ماه های ملکی. ۳ - (اِ. ) دستینه ای که آن را چهارتو مانند ریسمانی تابیده باشند.
۱ - ( صفت ) آنکه چهره خویش نماید. ۲ - ( اسم ) روز هفتم از ماههای ملکی. ۳ - ( اسم ) دستینهای که آنرا چهار تو مانند ریسمانی تابیده باشند.
دست اورنجی از طلا و نقره که چهار تو تافته باشند.
اسم: رخ فروز (دختر) (فارسی) (تلفظ: rokh foruz) (فارسی: رخفروز) (انگلیسی: rokh foruz)
معنی: شادی آور و موجب روشنی چهره، ( در گاه شماری ) روز هفتم از هر ماه شمسی، روز هفتم از ماههای ملکی
آن که چهرة خویش نماید.
روز هفتم از ماههای ملکی.
دستینهای که آن را چهارتو مانند ریسمانی تابیده باشند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر آتش دل منه کاو رخ فروزد که وقت آید که صد خرمن بسوزد
💡 تا خطت ننگیخته خرمن زشب برگرد روز دارم از ماهیت خورشکی ایمه رخ فروز
💡 گر از ره مروت، بر خاک ما نهی پای با آن رخ فروزان، شمع مزار مایی
💡 برخ فروزی قائم مقام مهر فلک بقد فرازی نائب مناب سرو چمن
💡 دخانی تو وان رخ فروزنده آتش بخاری تو وان چهره خورشید انور
💡 بارگیری چرخ رفعت زیر ران رخ فروزنده چو مهر و مه بر آن