رحا

لغت نامه دهخدا

رحا. [ رَ ] ( ع اِ ) رَحی ̍. سنگ آسیا. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( مهذب الاسماء ):
همیشه تا فلک آبگون همی گردد
گهی بسان رحا گه حمایل و دولاب.مسعودسعد.منحنی میشود فلک پس از آن
گر در او گردش رحا باشد.مسعودسعد.همیشه تا فلک اندر سه وقت هر سالی
شود بگشت رحا و حمایل ودولاب.مسعودسعد. || آسیا. ( غیاث اللغات ):
باقیست چرخ کرده یزدان و شخص تو
فانیست زآنکه کرده این نیلگون رحاست.ناصرخسرو.|| کاسه فراخ. ( مهذب الاسماء ). || بیماریی باشد مر زنان رابه آبستنی ماننده در عظم بطن و فساد لون و احتباس طمث. ( یادداشت مؤلف ).
رحا. [ رَ ] ( اِخ ) کوهی است میان کاظمه و سیدان. رجوع به معجم البلدان شود.
رحا. [ رَ ] ( اِخ ) ابوسعید. پیشوای فرقه ای از مانویه و اومانیان. رجوع به ابوسعید شود.

فرهنگ معین

(رَ ) (اِ. ) نک رحی.

فرهنگ فارسی

ابو سعید رحا پیشوای فرقه از مانویه و اومانیان.

ویکی واژه

نک رحی.
اصطلاح یونانی مأخوذ از راحای اسکیتی که قاعدتاً با رانزحای اوستایی برابر شناخته شده است.

جمله سازی با رحا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بعهد این سگان از بی شبانیست رمه در دست سرحان اوفتاده

💡 کس نیارد بسقایت شدن اندر برحاج کآتش انگیزد آب رخش از جام سقات

💡 ایا مخالف اسلام و راه دین هدی کشیده گردن از بیعت اولوالارحام

💡 هیچ یک ذره نیفتد در خیال یا به طعن طاعنان رنجورحال

💡 بگویند مه مهرحالش به است بر آمدز خواب ورخش چومه است