دیوانه شدن

لغت نامه دهخدا

دیوانه شدن. [دی ن َ / ن ِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) جنة. جنون. مس. از خرد دور گشتن. عقل از کف دادن. مجنون شدن:
دیوانه شده ست مردم اندر دین
آن زین سو باز و این از آن سو زن.ناصرخسرو ( دیوان چ تقوی ص 377 ).دیوانه شدی که می ندانی
از نقره و سیم خام زیبق.ناصرخسرو.گر همه خلق بدین اندر دیوانه شدند
ای پسر خویشتن خویش تو دیوانه مساز.ناصرخسرو.خلق دیوانه شدند از شوق او
از فراق حال و قال و ذوق او.مولوی.گر بعقلم سخنی میگویند
بیم آن است که دیوانه شوم.سعدی. || شیفته شدن:
گر دلم دیوانه شد در عشق تو عیبش مکن
بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خارنیست.سعدی.

فرهنگ فارسی

جنه. جنون.

ویکی واژه

impazzire

جمله سازی با دیوانه شدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر عاشق و دیوانه شدندی چو من امروز خود طعنه به دیوانگی من نزدندی

💡 رام دیوانه شدن آمده در شان پری تو به جز رم نشناسی ز پریشانی‌ها

💡 پیشه کردند حسودان تو دیوانه‌سری تا چو دیوانه شدند از در بند و زنجیر

💡 آنانکه ز عشق تو مرا طعنه زنندی ای کاش! چو من عاشق و دیوانه شدندی

💡 موسی و طور ز سودای تو دیوانه شدند این چنین واقعه برطور تجلا آمد

💡 گر همه خلق به دین اندر دیوانه شدند ای پسر، خویشتن خویش تو دیوانه مساز

مارشال یعنی چه؟
مارشال یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز