دوستگان

لغت نامه دهخدا

دوستگان. ( ص مرکب، اِ مرکب ) محبوب و معشوق. ( ناظم الاطباء ). دوست. دوستکام. خلیل. حبیب. معشوقه. ( یادداشت مؤلف ): ضمد؛ دو دوستگان به هم داشتن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( المصادر زوزنی ). دو دوستگان به هم داشتن؛ یعنی اتخاذ المراءة خلیلین. ( مجمل اللغة ):
کسی را چو من دوستگانی چه باید
که دل شاد دارد به هر دوستگانی.فرخی.دوستگان دست بر آورد و بدرید نقاب
از پس پرده برون آمد با روی چو ماه.منوچهری.عاشق از غربت بازآمده با چشم پرآب
دوستگان را به سرشک مژه برکرد ز خواب.منوچهری.اگر نه آشنا نه دوستگانم
چنان پندار کامشب میهمانم.( ویس و رامین ).ندیدم چون تو رسوا مهربانی
نه همچون دوستگانت دوستگانی.( ویس و رامین ).- دوستگان گرفتن؛ معشوق گرفتن. معشوقه گرفتن. به شاهدی دل بستن:
بسی دیدم به گیتی مهربانان
گرفته گونه گونه دوستگانان.( ویس و رامین ).|| عاشق دوست. دلداده. ( یادداشت مؤلف ): چون سر از توبره بیرون گرفتندزن نگاه کرد سر دوستگان خود دید، درماند و رنگ رویش بگردید. ( اسکندرنامه نسخه نفیسی ).

فرهنگ معین

(تَ ) (اِ. ) معشوق.

فرهنگ فارسی

( صفت ) معشوق محبوب.

ویکی واژه

معشو

جمله سازی با دوستگان

💡 دوستگانیش فرستاد که در دولت و جاه نیست یک دوست به اطراف جهان همبر او

💡 که رامین را به تو دیدم سزاوار تو او را دوستگانی او ترا یار

💡 به بزم خویش مرا پیش خاصگان بنشاند به دست خویش به من بنده دوستگانی داد

💡 این دل که ز عشق می خورد خون با دشمن خود به دوستگانیست

💡 تمام اوست که فانی شدست آثارش به دوستگانی اول تمام شد کارش

💡 خیز تا دست طرب یک دم، به جام می زنیم دوستگانی بر رخ ماه مبارک‌پی زنیم