دلیل

دلیل در علم حقوق، به معنای امری است که طرفین دعوا برای اثبات یا دفاع از ادعای خود به آن استناد می‌کنند. بنابراین، مفهوم دلیل در حقوق به طور خاص محدود است و تنها در دادگاه کاربرد دارد. زمان ظهور و تجلی دلیل نیز همان زمان طرح دعوا یا دفاع از آن است. در زبان عمومی، دلیل به معنای راهنما و مرشد است و به چیزی اطلاق می‌شود که برای اثبات یک موضوع ارائه می‌شود. این واژه به عنوان یکی از واژه‌های کلیدی در زبان و تفکر انسانی، نقش بسیار مهمی در درک و تحلیل امور مختلف دارد. هرگاه ما به بررسی یک موضوع یا پدیده می‌پردازیم، در واقع در تلاش هستیم تا دلایل و عوامل مؤثر بر آن را شناسایی کنیم. این فرآیند نه تنها به ما کمک می‌کند تا وضعیت موجود را بهتر درک کنیم، بلکه امکان پیش‌بینی و تصمیم‌گیری‌های آگاهانه‌تر را نیز برای ما فراهم می‌آورد. به عنوان مثال، در علم روانشناسی، بررسی دلایل رفتارها و احساسات انسان‌ها می‌تواند ما را به شناخت عمیق‌تری از شخصیت و الگوهای رفتاری آن‌ها برساند. از سوی دیگر، در حوزه‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، تحلیل دلایل وقوع یک رویداد می‌تواند به ما در اتخاذ تصمیمات مؤثر و بهبود شرایط کمک کند. بنابراین، توجه به آن و تحلیل آن، ابزاری است که به ما اجازه می‌دهد تا با دقت بیشتری به مسائل اطراف خود نگاه کنیم و به نتایج بهتری دست یابیم.

لغت نامه دهخدا

دلیل. [ دَ ] ( ع ص، اِ ) راهنما. رهبر. رهنمون. راهنما. ( منتهی الارب ). راهبر. ( دهار ). راهبر و راهنما. ( غیاث ). راه نماینده. ( آنندراج ). مرشد. ( اقرب الموارد ). ابن المدینة. ( منتهی الارب ). بَجدة. بلد. قائد. هادی. هَوجَل. ( منتهی الارب ). ج، أدلة. أدلاء. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ): هارون به شگفت بماند و دلیل را فرستادند تا چند در بزد و چراغی آورد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 524 ). هارون و فضل بازگشتند و دلیل زر برداشت و برنشستند و برفتند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 526 )

فرهنگ معین

(دَ ) [ ع. ] (اِ. ) ۱ - مرشد، راهنما. ۲ - راه، طریق. ۳ - جهت، سبب. ۴ - آن چه که برای اثبات امری به کار برند. ج. ادلاء ادله.

فرهنگ عمید

۱. آنچه برای ثابت کردن امری بیاورند، حجت و برهان.
۲. رهبر، راهنما، مرشد.
* دلیل عقلی: دلیلی که مبتنی بر حکم عقل باشد.
* دلیل نقلی: دلیلی که مبتنی بر احکام شرع باشد.

فرهنگ فارسی

رهبر، راهنما، مرشد، حجت وبرهان برای ثابت کردن
( اسم ) ۱ - رهبر راهنما بلد: دلیل راه. ۲ - ( تصوف ) مرشد. ۳ - راه طریق. ۴ - جهت سبب. ۵ - آنچه که برای اثبات امری بکار برند و آن قیاسی است از دو مقدمه یقینی برهان. توضیح: حجتی مرکب از دو قضیه باشد که بالذات مستلزم نتیجه بود قیاس یا دلیل عقلی دلیلی که مبتنی بر احکام عقل باشد نه احکام شرع مقابل دلیل نقلی. یا دلیل نقلی دلیلی که مبتنی بر احکام شرع باشد مقابل دلیل عقلی. ۶ - معلوم تصدیقی که موصل بمجهول تصدیقی باشد. ۷ - بطور کلی آنچه درراه استنباط احکام شرعی فرعی واقع شود ( با این تعریف دلیل شامل اماره و اصل گردد ). ۸ - مخصوصا چیزیست که کشف تام از واقع کند ( با این تعریف دلیل مقابله اماره و اصل است ) جمع ادلائ ادله.
نام محدثی است.

جملاتی از کلمه دلیل

همی دلیل کند خسروا که زود نه دیر کند سیاست تو تخت بدسگال نگون
ور کند از راه عتابم دلیل شعله نپوشم نچشم سلسبیل
اگر نباشد رای تو را سپهر دلیل وگر نگردد عز تو را ستاره معین
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم