دل کندن

لغت نامه دهخدا

دل کندن. [ دِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) با تعبی چیزی یا کسی را ترک گفتن. دل برداشتن. دل برکندن.( یادداشت مرحوم دهخدا ). از چیزی صرف نظر کردن. چیزی یا کسی را ترک گفتن. دل بر فراق نهادن:
دل بگردان زود و گرد او مگرد
سر بکش زین بدنشان و دل بکن.ناصرخسرو.پیش از آن کت بکند دست قوی دهر از بیخ
دل ازین جای سپنجیت همی باید کند.ناصرخسرو.طفل ازو بستد در آتش درفکند
زن بترسید و دل از ایمان بکند.مولوی.به خاک پای عزیزان که از محبت دوست
دل از محبت دنیا و آخرت کندم.سعدی.- دل کنده؛ دل برداشته. کنایه از مسافر و مأیوس باشد. ( لغت محلی شوشتر، نسخه خطی ).

فرهنگ معین

( ~. کَ دَ ) (مص ل. ) قطع علاقه کردن، ترک کردن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) دست بر داشتن ترک کردن صرف نظر کردن.

ویکی واژه

قطع علاقه کردن، ترک کردن.

جمله سازی با دل کندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دل کندن و کام دل ازو، هر دو محال است با قحبهٔ مستورهٔ دنیا چه کند کس؟

💡 سیدا دل کندن از دنیا به پیری مشکل است فکر گردیدن به اطراف چمن دارم هنوز

💡 گر جان کنم به حسرت زان لب نمی‌کند دل دل کندن از لب او جان کندنی‌ست مشکل

💡 ز خار بی گل این باغ دشوارست دل کندن وگرنه از گل بی خار، دامان می توان چیدن

💡 عاشق اول هدیه ای کز بهر جانان بایدش دست شستن از جهان دل کندن از جان بایدش

💡 بسکه دل کندن ز بزم یاد جانان مشکلست آهم از لب باز میگردد بدل طوماروار