لغت نامه دهخدا
دادرس. [ رَ ] ( نف مرکب ) رسنده داد. دادران. مجری عدالت. دادده. ( آنندراج ). || در اصطلاح دادگستری، قاضی، قاضی محکمه. قاضی نشسته. || ( اِخ ) نام حکیمی بوده از شاگردان جمشید جم. || ( اِ ) نام روز چهاردهم از ماههای ملکی. ( آنندراج ).
دادرس. [ رَ ] ( نف مرکب ) رسنده داد. دادران. مجری عدالت. دادده. ( آنندراج ). || در اصطلاح دادگستری، قاضی، قاضی محکمه. قاضی نشسته. || ( اِخ ) نام حکیمی بوده از شاگردان جمشید جم. || ( اِ ) نام روز چهاردهم از ماههای ملکی. ( آنندراج ).
(رِ یا رَ )(ص فا. ) کسی که به دادخواهی رسیدگی کند.
۱. کسی که به داد ستمدیده ای برسد و به دادخواهی کسی رسیدگی کند، دادرسنده.
۲. (حقوق ) قاضی، حاکم.
دادرسنده، قاضی، کسی که به دادستمدیدهای برسد
( صفت ) ۱ - آنکه به داد مظلوم رسد. ۲ - کسی که به دادخواهی رسیدگی کند. داور قاضی نشسته.
کسی که به دادخواهی رسیدگی کند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ذات آتش گِرد آن نشستن است و به مرور زمان آتشکده تبدیل به مکانی برای گردهمایی و برگزاری جشنها و آیینهای مذهبی زرتشتیان شد. قبل از آن نیز به عنوان دادگاه مورد استفاده قرار میگرفت که در آن موبد به دادرسی مردم میپرداخت.[۱]
💡 زین پس به داد کس که رسد، چون به روزگار بیداد دیده، دادرس و دادخواه شد
💡 در طریقت نسزد جز گله از دوست به دوست به حقیقت نبود دادرسی جز تو کسی
💡 نه خرسندی است گر بستم زفریاد و فغان لب را که خامش می شود مظلوم چون بی دادرس افتد
💡 مطلقا دادرس روز جزا معرفت است فرق انسان و بهائم بخدا معرفت است
💡 آن بهکه ز دل محوکنی معنی بیداد اظهار به خون میتپد از دادرس اینجا