لغت نامه دهخدا
خوابی. [ خ َ ] ( ع اِ ) ج ِ خابیه. ( منتهی الارب ). رجوع به خابیه شود: و در مجلس گاه اوانی و خوابی یشم مرصع بلالی نهاده. ( جهانگشای جوینی ).
خوابی. [ خ َ ] ( ع اِ ) ج ِ خابیه. ( منتهی الارب ). رجوع به خابیه شود: و در مجلس گاه اوانی و خوابی یشم مرصع بلالی نهاده. ( جهانگشای جوینی ).
= خابیه
جمع خابیه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تغافل زبن شبستان نیست بیعبرت چراغانی مژه خوابیدنی دارد به چندین چشم بیدارم
💡 از عزیزان هیچ کس خوابی برای من ندید گرچه عمری شد که چون یوسف به زندان مانده ام
💡 شد ره خوابیده بیدار و همان آسودهاند برده گویا خواب مرگ این همرهان خفته را
💡 مرا چون دیگران گرزان که اسبابی نشد روزی به این شادم که دل را پرده خوابی نشد روزی
💡 عمرها شد انفعال غفلت از دل میکشیم این ستمگر ساعتی از ما جدا خوابیده بود