خرامنده

لغت نامه دهخدا

خرامنده. [ خ َ م َ دَ / دِ ] ( نف ) کسی که با شوکت و حشمت و ناز و بزرگواری راه می رود و می خرامد. کسی که با زیبایی می خرامد. سیرکننده با ناز. ( از ناظم الاطباء ):
مجلس تو ز نکورویان چون باغ بهار
پرتذروان خرامنده و کبکان دری.فرخی.خرامنده می گشت بر پشت بور
بگور افکنی همچو بهرام گور.نظامی.جهاندار در موکب خاص خویش
خرامنده بر کبک رقاص خویش.نظامی.آن خرامنده ماه خرگاهی
شد طلبکار آب چون ماهی.نظامی.زَیّافَه؛ شتر خرامنده. ( السامی فی الاسامی ).
مَیَّاس؛ خرامنده. متقدی؛ خرامنده بناز. ( منتهی الارب ).

فرهنگ معین

(خُ مَ دِ ) (ص فا. ) آن که با ناز و تکبر راه رود.

فرهنگ عمید

ویژگی کسی که با ناز و وقار و به زیبایی راه می رود.

فرهنگ فارسی

( اسم ) آنکه با ناز و تکبر راه رود.

ویکی واژه

آن که با ناز و تکبر راه رود.

جمله سازی با خرامنده

💡 از نسج دولت تو خرامنده هر زمان با گونه گون نوا تن عریان روزگار

💡 خرامنده بر سبزهٔ آن زمی خیالی نیابد به جز خرمی

💡 فروزنده خورشید طوبی خرام خرامنده طاووس طوطی خرام

💡 فرستاده از در درآمد دلیر سوی تخت شد چون خرامنده شیر

💡 بگریم به چهر دلارای تو ویا بر خرامنده بالای تو؟

💡 خرامنده سروی سراپای نوش شبش از درازی گذشته ز دوش