لغت نامه دهخدا
( آغاز نهادن ) آغاز نهادن. [ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) آغاز کردن. آغازیدن: پس آن مزدور چنگ برداشت و سماع خوش آغاز نهاد. ( کلیله و دمنه ). شکال هم بدین نمط فصلی آغاز نهاد. ( کلیله و دمنه ). هر دو جنگ آغاز نهادند. ( کلیله و دمنه ).
( آغاز نهادن ) آغاز نهادن. [ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) آغاز کردن. آغازیدن: پس آن مزدور چنگ برداشت و سماع خوش آغاز نهاد. ( کلیله و دمنه ). شکال هم بدین نمط فصلی آغاز نهاد. ( کلیله و دمنه ). هر دو جنگ آغاز نهادند. ( کلیله و دمنه ).
( آغاز نهادن ) (دَ ) (مص ل. ) شروع کردن.
( آغاز نهادن ) ( مصدر ) شروع کردن ابتدا کردن.
آغاز کردن
آغازنهادن
(قدیم): آغاز کردن. امواج زلال و بیپایان خود را... بر جهان و جهانیان سبیل نمودن آغاز نهاد. «جمالزاده»
💡 من نشستم بهکناری دل واو مست شدند مستی آغاز نهادند به صد رسوایی
💡 این میاندیشید و جنگ را میساخت. چون شیر تشمر او مشاهدت کرد برون جست و هردو جنگ آغاز نهادند و خون از جانبین روان گشت. کلیله آن بدید و روی بدمنه آورد و گفت:
💡 مرغان سخن پارسی آغاز نهادند از بندر شاهی همه تا بارهٔ دربند