اوستام
لغت نامه دهخدا
اوستام. ( اِ ) استام. یراق زین و لگام اسب. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ):
چون برآهختی ز تن شرم ای پسر
یافتی دیبا واسب و اوستام.ناصرخسرو. || ستون و عمود. || پشتی و حامی. ( ناظم الاطباء ). || امین و مردم معتمد و معتبر. || اعتماد. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ) ( آنندراج ). || آستانه در خانه. ( ناظم الاطباء ) ( انجمن آرا ). اوستان. ( انجمن آرا ). آستانه خانه. ( برهان ):
اندر جهان تهی تر از آن نیست خانه ای
کز وام کرد مرد ورا فرش واوستام.ناصرخسرو.
فرهنگ معین
(اَ ) (اِ. ) نک استام.
فرهنگ عمید
۱. = ستام
۲. اعتماد: به افزای خوانند او را به نام / هم از نام و کردار و هم اوستام (ابوشکور: مجمع الفرس: اوستام ).
۳. (صفت ) معتمد، معتبر.
ویکی واژه
نک استام.
جمله سازی با اوستام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اندر جهان تهیتر ازان نیست خانهای کز وام کرد مرد درو فرش و اوستام
💡 چون برآهختی زتن شرم، ای پسر، یافتی دیبا و اسپ و اوستام
💡 تا قلعه ها بود ببر اوستام او مأمورها بود ببر او پیام تو
💡 حکمت و علم و خبر و پند به ز اسپ و غلام و کمر و اوستام
💡 نشد نرم و ناسود تا بر نکردم بسر بر مر او را ز عقل اوستامی
💡 وز مشتری و قمر بیارائی مر قبقب زین و اوستامش را