( آبداده ) آبداده. [ دَ /دِ ] ( ن مف مرکب ) گوهردار. تیزکرده: گفتندپادشاه ما مسعود است هر کس که بی فرمان سلطان ما اینجا آید زوبین آبداده و شمشیر است. ( تاریخ بیهقی ).
دیو هگرز آبروی من نبرد زآنک
روی بدو دارد آبداده سنانم.ناصرخسرو.پر آب داده حسامم به دست نصرت تو
ترا چه حاجت باشدبه آبداده حسام ؟مسعودسعد.عدل را نوربخش ْ خورشیدی
ملک را آبداده پولادی.مسعودسعد.خنجر آبداده را ماند
آن دل بادطبع آهن باس.مسعودسعد.موی چون تاب خورده زوبینی است
مژه چون آبداده پیکانیست.مسعودسعد.
( آب داده ) (دِ ) (ص مف. ) ۱ - آب پاشیده، مشروب. ۲ - تیز، تیز کرده (صفت برای شمشیر یا خنجر ).
( آب داده ) تیزکرده: شمشیر آب داده، خنجر آب داده.
( آب داده ) ( اسم ) ۱ - آب پاشیده مشروب. ۲ - شمشیر و خنجر و مانند آن که شمشیر سازان و کارد گران آنرا آب داده باشند گوهر دار.
( آبداده ) گوهردار تیز کرده
آبداده
(مواد): فلزی که آن را آب داده باشند. تدبیر میاندیشم که شمشیری آبداده بدست بیاورم. «قاضی»
آب پاشیده، مشروب.
تیز، تیز کرده (صفت برای شمشیر یا خنجر).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو زنبور نیش آب داده به زهر چو افعی کف آورده بر لب ز قهر
💡 جایی که تو کمان کشی، ای نخل فتنه بار پیکان آب داده چو خرمای تر خورم
💡 گلی با بوی مشک و رنگ باده فرتته کِشته رضوان آب داده
💡 چین در کمند زلف تصرف فکندهای خنجر به خون بیگنهان آب دادهای
💡 آب داده بوستانی سبز چون مینا برنگ زخم او همرنگ آتش بشکفاند ارغوان
💡 چشم من از خیالت هر سوزنی که بسته توفان گریه آن را یکسر به آب داده