خطر کردن

لغت نامه دهخدا

خطر کردن. [ خ َ طَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تهور کردن. خود را بخطر افکندن. ( یادداشت بخط مؤلف ):
مهتری گر بکام شیر در است
رو خطر کن ز کام شیر بجوی.حنظله بادغیسی.روزیش خطر کردم و نانش بشکستم
بشکست مرا دست و برون کرد ز خیری.مشفق بلخی ( از فرهنگ اسدی نخجوانی ).در عشق تو جز بجان خطر می نکنم
گرمن زاغم چرا حذر می نکنم.مسعودسعدسلمان.|| کارهای سخت و پرآفت کردن: در خدمت وی، گرم و سرد بسیار چشید و رنجها دید و خطرهای بزرگ کرد. ( تاریخ بیهقی ).

فرهنگ فارسی

تهور کردن خود را بخطر افکندن

ویکی واژه

rischiare

جمله سازی با خطر کردن

💡 چنان خود را درین دریای پر شور سبک کردم که چون کف می توانم کشتی از موج خطر کردن

💡 آن که بر بازار حریص نباشد، چنان که نخستین کس وی بود که در شود و آخرین کس وی بود که بیرون آید و سفرهای دراز و باخطر کردن و در دریا نشستن و مانند وی. این همه دلیل غایت حرص باشد.

💡 پیش تو ما را سخن گفتن خطر کردن بود بی خطر کردن برآید کی ازین دریا گهر}

💡 عاشقی با تو خطر کردن بود با جان خویش زانکه نپسندی تو دل تنها و قصد جان کنی

کاباره یعنی چه؟
کاباره یعنی چه؟
گده یعنی چه؟
گده یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز