در منابع لغوی فارسی و عربی، عمدتاً به معنای صنعتگر و پیشهور اطلاق شده است. با توجه به تصریح برخی متون همچون منتهیالارب، این واژه ریشه در فعل شکافتن در فارسی دارد، هرچند ریشهشناسی آن مورد بحث قرار گرفته است. تعریف اصلی این واژه اطلاق بر هر صانعی است که با آلات و ابزار آهنین سر و کار دارد؛ به بیان دیگر، هر فرد اهل حرفه و کاردان که در حوزه فلزکاری یا مشاغل نیازمند ابزار فلزی فعالیت میکند، تحت این عنوان قرار میگیرد. این تعریف گسترده، آن را به معنای هر صانع یا کل صانع در برخی لغتنامهها معادلسازی کرده است، که نشاندهنده شمولیت این اصطلاح بر کلیه هنرمندان و کارگران ماهر در حوزه صنعت است.
با این حال، در برخی از تفاسیر دقیقتر، تمایزی میان اسکاف و دیگر اصطلاحات فنی قائل شدهاند. بر اساس رویکردی که در منتهیالارب ذکر شده، اسکاف به هر اهل حرفه اطلاق میشود، با یک استثنای مهم: شغل کفشگری از این تعریف مستثنی شده است؛ زیرا برای کفشگر، واژه خاص دیگری به نام اِسْکَف به کار میرفته است. این تفکیک نشان میدهد که اگرچه دامنه اصلی واژه بر صنعتگران فلزکار متمرکز بوده، اما در کاربرد روزمره یا در نزد برخی زبانشناسان، این تمایز معنایی ظریفی میان صنعتگران مختلف ایجاد شده بود تا هر شغل، واژه تخصصی خود را داشته باشد.
اسکاف. [ اِ ] ( ع ص ) ( ظ: از شکافتن فارسی ) هر صانع که باآلتی آهنین کار کند. هر اهل حرفه که به آهن کار کند. ( منتهی الارب ). هر صانع. ( مؤید الفضلاء ). کل صانع. ( مهذب الاسماء ). هر پیشه وری. ( ربنجنی ). || یا هر اهل حرفه است سوای کفشگر، که آن اسکف است. ( منتهی الارب ). || یا کفشگر. ( منتهی الارب ) ( ربنجنی ). ارسی دوز. کفش دوز. کفاش. موزه دوز. خفاف. اسکوف. ج، اساکفة:
آلت زرگر بدست کفشگر
همچو دانه کشت کرده ریگ در
وآلت اسکاف پیش برزگر
پیش سگ که، استخوان در پیش خر.مولوی.|| نجار. درودگر. چوب تراش. || ( اِ ) دردی می. || سر. || ران. ( منتهی الارب ).
اسکاف. [ اِ ] ( ع مص )کفشگر شدن: اسکف فلان؛ اسکاف گردید. ( منتهی الارب ).
اسکاف. [ اِ ] ( اِخ ) دو موضع بنواحی نهروان از اعمال بغداد. ( منتهی الارب ). نام دو ناحیه بزرگ موسوم به اسکاف علیا و اسکاف سفلی در عراق، در جوار نهروان و بین بغداد و واسط. بعد از سلجوقیان به هنگام ویرانی نهروان دو ناحیه فوق نیز ویران گشت. جمعی از دانشمندان و مشاهیر از این سرزمین ظهور کرده بنسبت اسکافی معروف شده اند. رجوع به اسکاف بنی جنید شود.
اسکاف. [ اِ ] ( اِخ )( ابوحنیفه ٔ... ) از شعرای مرو بود و در عهد دولت سنجری والی ولایت سخن پروری شد. اگرچه کفشگر بود اما طبعی لطیف داشت و ابیات و اشعار او بسیار است. میگوید:
از بس که شب و روز کشم بیدادت
چون موم شدم زان دل چون پولادت
ای ازدر آنکه دل نیارد یادت
چندانکه مرا غم است شادی بادت.
هم او راست: رباعی
نه گفته بدی غم تو خواهم خوردن
غمهای ترا بطبع بنهم گردن
من خود بمیان عهد گفتم آن روز
بر گفت تو اعتماد نتوان کردن.
و له:
گر کرد خلاف و نامد امشب یارم
من نیز شراب دیدگان پیش آرم
با نومیدی غم کهن بگسارم
خود فردا را دو صد غم نو دارم.
و این قطعه هم او گفته است، شعر:
گرچه او راست کسوت زیبا
ورچه ما راست خرقه رسوا
ما چو مغزیم در میانه جوز
او چو خسته ست در دل خرما.
و له:
بخور ای سیدی بشادی وناز
هر کجا نعمتی بچنگ آری
دهردر بردنش شتاب کند
گر تو در خوردنش درنگ آری.( لباب الالباب ج 2 صص 175 - 176 ).اما ابوحنیفه اسکافی مشهور، غزنوی است و معاصر مسعود غزنوی. رجوع به ابوحنیفه اسکافی غزنوی شود.
(اِ ) [ ع. ] (ص. ) کفشگر، کفشدوز.
کفاش.
کفشدوز، کفشگر، کسی که پیشه اش کفشدوزی است، اساکفه جمع
( صفت ) کفشگر کفشدوز.
از شعرای مرو بود و در عهد دولت سنجری والی ولایت سخن پروری شد اگر چه کفشگر بود اما طبعی لطیف داشت و ابیات و اشعار او بسیار است.
کفشگر، کفشدوز.