( آهخته ) آهخته. [ هَِ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) آهیخته. آخته. آهنجیده. لنجیده. برکشیده. کشیده. بیرون کرده. برآورده. مسلول. مُشهَّر. افراخته. افراشته:
رزبان برزد سوی رز گامی را
غرضی را و مرادی را، کامی را
برگرفت از لب رف [ آنگه ] جامی را
بر لب جام نگاریده غلامی را
داده در دستش آهخته حسامی را
بر دگر دستش جامی و مدامی را.منوچهری. || برانگیخته. برافژولیده. تحریض شده:
بیازم بدین کار ساسانیان
چو آهخته شیری که گردد ژیان
ز دفتر همه نامشان بِسْتُرَم
سر تخت ساسان به پی بسپرم.فردوسی.و رجوع به آهختن شود.
( آهخته ) برکشیده، برآورده، آهیخته، آخته: غمزهٴ ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ / زلف جانان از برای صید دل گسترده دام (حافظ: ۶۲۲ ).
( آهخته ) ( اسم ) ۱ - کشیده بر کشیده بیرون آورده. ۲ - بر انگیخته تحریص شده.
صفت مفعولی از آهختن؛ آهیخته. درختی بود بزرگ، شاخهای آهخته از او جَسته. «نصرالله منشی»
آهخته ممکن است تصحیف شده آهیخته باشد و این کلمه اخیر در زبان معیار باستان به صورت آه - یِخدهِ یعنی کسی او را آه و نفرین بر زمین زده یا نابود کرده است.
💡 چرخ تیغ مرادش آهخته کشته از خیر و شر در او نم و نار
💡 بران جان گرامی با تنی چند رسید، آهخته بر گل، سوسنی چند
💡 قوی قوایم و فربه سرین و چیده میان دراز گردن و آهخته گوش و گرد شکم
💡 گفت چون خاطب علی بن الحسین ذوالفقار از نیام آهخته گردد ذوالفقار بوتراب
💡 آهخته چه داری مدام تیغت ای دوست بگو بر که کینه داری
💡 در چنان روزی که بر دشت نبرد آهخته بود چون بر اطراف چمن بید طبر تیغ و تبر