لغت نامه دهخدا
استخوان دار. [ اُ ت ُ خوا / خا ] ( نف مرکب ) محکم و قایم. ( غیاث اللغات ). || با اعتبار و نفوذ. صاحب مکانت و منزلت و قدر. || اصیل. || دانا. || مجرّب.
استخوان دار. [ اُ ت ُ خوا / خا ] ( نف مرکب ) محکم و قایم. ( غیاث اللغات ). || با اعتبار و نفوذ. صاحب مکانت و منزلت و قدر. || اصیل. || دانا. || مجرّب.
( ~. ) (ص. ) کنایه از: آدم اصیل و خانواده دار.
۱. دارای استخوان.
۲. جانوری که بدنش استخوان دارد.
۳. [مجاز] اصیل، نجیب، شریف، ارجمند، و دارای نفوذ.
( اسم صفت ) ۱ - جانور دارای استخوان ذوعظیم. ۲ - اصیل شریف با اصل و نسب گهری. ۳ - صاحب اعتبار با نفوذ.
دارای استخوان، جانوری که بدنش استخوان دارد، وکنایه ازشخص اصیل ونجیب وشریف وارجمند
کنایه از: آدم اصیل و خانواده دار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز بس راز تو را پنهان ازین نامحرمان دارم به جای مغز، مکتوب تو را در استخوان دارم
💡 شکست پیکرم از اشک خونین می شود ظاهر کزو هر قطرهای چون دانهٔ نار استخوان دارد
💡 این استخوان دارای دو صفحه افقی و عمودی است، صفحه افقی آن دارای دو سطح فوقانی (کف بینی) و تحتانی (سقف دهان – کام) است، صفحه عمودی در تشکیل دیواره خارجی بینی شرکت دارد و دارای دو سطح داخلی و خارجی است، سطح داخلی آن دارای ستیغهای
💡 شکستم قدر خود از جستن درمان، ندانستم که اینجا مومیایی نیز درد استخوان دارد
💡 برات فوج شیران زان به من شد در همه ایران که بهر طعمه پندارند مشتی استخوان دارم