لغت نامه دهخدا
بطبع. [ ب ِ طَ ] ( ق مرکب ) موافق طبع. بمیل. طبعاً.
بطبع. [ ب ِ طَ ] ( ق مرکب ) موافق طبع. بمیل. طبعاً.
موافق طبع و میل طبعا.
موافق طبع ٠ بمیل ٠ طبعا ٠
💡 جذبه حرص بطبعی که برد پنجه فرو از گدا کاسه و از کور عصا می گیرد
💡 این سخن بین که چون رکیک آمد زانکه کرنه بطبع من در نیست
💡 جود هر شاهی تکلف باشد آن تو بطبع قول تو دائم حقیقت قول هر میری مجاز
💡 سخن چو بوم و چه بلبل شوند هر دو قبول بذوق اهل حقیقت بطبع اهل مجاز
💡 حقیقت است که دارد طبیعت حیوان کسی که روی تو دید و بطبع مایل نیست