لغت نامه دهخدا
بزندگی. [ ب َ زَ دَ / دِ ] ( حامص )حالت و چگونگی بزنده. رجوع به بزنده و بزیدن شود.
بزندگی. [ ب َ زَ دَ / دِ ] ( حامص )حالت و چگونگی بزنده. رجوع به بزنده و بزیدن شود.
حالت و چگونگی بزنده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر که بمیرد و برآساید مرده نه بود مرده آن بود کی بزندگی بمیرد.
💡 چنین که نام و نشانم بزندگی محو است چو بی نشان شوم از من که نام خواهد برد؟
💡 دگر بزندگی بعد مرگ یوم نشور عقیده کردن باشد که هست آن همه راست
💡 آن طعنها که خورد ز دشمن بزندگی وان تیرها که زد پس مردن به پیکرش
💡 تیغی است ابرویش که از آن تیغ هر کسی مقتول شد بزندگی جاودان رسید
💡 بزندگی نه بدانگونه بود گرسنه چشم که شرح کردن آن تا بروز حشر توان