لغت نامه دهخدا
بدخواهی. [ ب َ خوا / خا ] ( حامص مرکب ) حسد. ( مهذب الاسماء ) ( دهار ). حسادت. حسیدت. ( یادداشت مؤلف ). بداندیشی:
نبینم ببدخواهی اندر کسی
که من نیز بدخواه دارم بسی.نظامی.|| دشمنی. کینه ورزی.
بدخواهی. [ ب َ خوا / خا ] ( حامص مرکب ) حسد. ( مهذب الاسماء ) ( دهار ). حسادت. حسیدت. ( یادداشت مؤلف ). بداندیشی:
نبینم ببدخواهی اندر کسی
که من نیز بدخواه دارم بسی.نظامی.|| دشمنی. کینه ورزی.
بدخواه بودن، عمل بدخواه.
عمل بد خواه
💡 فخریا برگو دعای دولت شاه جهان را تا جهان باشدبه ملک شاه بدخواهی نباشد
💡 حاسد ز حسد سوزد، بدخواه ز بدخواهی من ز ابلهی آنها، میسوزم و میسازم
💡 احتیاجم میکند هر دم به بدخواهی رجوع میکند هر دم سپهرم طعمهٔ شیر دگر
💡 خوشی هرگز نبیند هرکه بدخواهی است آیینش به خو پیوسته همچون مار ظلماندیش میپیچد
💡 ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمینگاهی ز غداری به هر راهی بگسترده ترا دامی
💡 کسی کاو مرا نیکخواهی نمود ز من هیچ بدخواهی او را نبود