بحال

لغت نامه دهخدا

بحال. [ ب ِ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) در حالت مناسب. مناسب الحال. خوشحال. تندرست. بابشاشت. سعادتمند. بختیار. ( ناظم الاطباء ). در اصطلاح دهات کرمان بمعنی سرخوش و سرحال و سالم و چاق و فربه بکار رود.
- گوسفند بحال، گاو بحال؛ آن گوسفند و گاو که فربه و چاق باشد. و رجوع به حال و ترکیبات آن شود.

فرهنگ فارسی

تندرست سعادتمند.

جمله سازی با بحال

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در آخر قسمت ساخته شده مادر امیر با صنم خانم بحث می کند و سیلی به صنم می‌زند صنم خانم قطع نخاع می شود و فلج می شود و یاووز او را بحال خودش رها می کند.

💡 چشمت بحال ما نظر مرحمت فکند و آن عشوه ها که داشت بیکسو نهاد باز

💡 ارول اوگین از سال ۱۹۹۲ تابحال تهیه‌کنندگی و کارگردانی برنامه‌های تلویزیونی بسیاری را بر عهده داشته‌است.

💡 کی بحال تو بسوزد دل دلدار صغیر شمع از سوزش پروانه چه پروا دارد

💡 بحال اوحدی هرگز نکری التفات اکنون چو می‌گویی، غلام ماست، یاری نیک دار او را