لغت نامه دهخدا
بایس. [ ی ِ ] ( ع ص ) بائس. مردی که به وی سختی یا بلیتی یا درویشی رسیده باشد. ( آنندراج ). سختی رسیده. ( مهذب الاسماء ).
بایس. [ ی ِ ] ( ع ص ) بائس. مردی که به وی سختی یا بلیتی یا درویشی رسیده باشد. ( آنندراج ). سختی رسیده. ( مهذب الاسماء ).
(یِ ) [ ع. ] (ص. ) بی نوا، ناتوان.
بینوا، نیازمند، فقیر، مردی که دچار، سختی و تنگدستی شده باشد
( صفت ) بی نوا سختی رسیده ناتوان.
بایس ( به اسپانیایی: Valls ) یک شهرستان و شهر در اسپانیا است که در استان تاراگونا واقع شده است.
بایس ۵۵٫۲۸ کیلومترمربع مساحت و ۲۵٬۱۵۸ نفر جمعیت دارد و ۲۱۵ متر بالاتر از سطح دریا واقع شده است.
بی نوا، ناتوان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دربارهٔ تاریخ ولادت او در منابع گزارشی دیده نمیشود، اما از آنجا که قدیمترین استاد شناخته شده او «حمید بن زیاد» در سال ۳۱۰ وفات یافته، وی میبایست مدتی پیش از سال ۳۰۰ (حدود سال ۲۹۰) متولد شده باشد.
💡 بایسنقر چند ماه بعد از شیروان خارج شد، ولی به دست علی پرناک گرفتار و به تبریز آورده شد. او در نهایت در سال ۸۹۷ در کوه سهند به قتل رسید.
💡 بصد حسرت هلالی مرد و یار از درد او فارغ طبیب دردمندان را غم بیمار بایستی
💡 در آن دم کز هوای او گرفتم شاخ گل دربر دلم چون غنچه گر بشکفت باری چاک بایستی
💡 زور بازو مینماید چرخ چون پشتم شکست بیش از ین بایست با من کردش این زور آوری