بانوی
مترادفها
خانم، بانو، زن
متضادها
بنده، کنیز، مرد
لغت نامه دهخدا
بانوی. ( اِ )بانو. رجوع به بانو شود. || معشوقه. ( لغت نامه اسدی ).
بانوی. [ ن َ ] ( ص نسبی ) منسوب به بانه است و بانه از محال کردستان است.
فرهنگ فارسی
منسوب به بانه
جمله سازی با بانوی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 میوه چو بانوی ختن در پس حجلههای زر زاغ چو خادم حبش پیش دوان به چاکری
💡 بانوی شرق و غرب مگر رخصه خواهدم کامید این حدیث دو گوشم چهار کرد
💡 پس ازپرده آن بانوی پرده گی که کردی به جان مریمش بنده گی
💡 بانوی تاجدار مرا طوقدار کرد طوق مرا چو تاج فلک آشکار کرد
💡 در مجموع فورتونا، خدابانویی مهم و قدرتمند بود، اما با این همه، اندیشه رومیان دربارهٔ کار او مبهم بود.
💡 آمنه دمشقیّه (۱۲۶۶ - ۱۳۴۰ ) (نسب: آمنه بنت ابراهیم بن علی، واسطیه دمشقیه) بانوی محدث سوری بود.
💡 آن بانوی بزرگوار با وقار و مهربانی تمام، در طول سالها به مدیریت امور پیچیده این خانواده بزرگ و رسیدگی به نیازهای همه اعضا میپرداخت.
💡 هر بانوی هوشمندی میداند که مدیریت درست زمان و انرژی در زندگی روزمره، کلید اصلی رسیدن به موفقیتهای بزرگ در عرصههای مختلف زندگی است.
💡 آن بانوی شریف با لبخندی که بر لبان داشت، توانست در میان جمعیت بسیار زیاد، توجه همه حاضران را به سخنرانیهای بسیار مهم خود جلب کند.