احزان. [ اَ ] ( ع اِ )ج ِ حُزن. غمان. هموم. اندهان. اندوهها:
بحدیثی که شبی کرد همی پیش ملک
عالمی را برهانید ز بند احزان.فرخی.بر جهان چند گونه نیرنگ است
بر ملک چند نوع احزانست.مسعودسعد.یعقوب دلم ندیم احزان
یوسف صفتم مقیم زندان.خاقانی.الوداع ای کعبه کاینک هفته ای درخدمتت
عیش خوابی بوده و تعبیرش اخزان آمده.خاقانی.در اکباد موالیان نقوب احزان و اشجان همی برگشاد. ( ترجمه تاریخ یمینی ). انواع ضعف و احزان در ضمایر و سرائر ایشان متمکن گشت. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
احزان. [ اِ ] ( ع مص ) اندوهگین کردن. اندوهگن کردن. ( تاج المصادر ). || احزان در زمین و جای؛ درشت شدن. درشت گردیدن.
( اَ ) [ ع. ] ( اِ. ) جِ حُزن و حَزَن، غم ها و اندوه ها.
= حزن
اندوهها، جمع حزن
( اسم ) جمع حزن. ۱ - غم ها اندوه ها. یا کلب. احزان. ۱ - بیت احزان. ۲ - خان. یعقوب در هنگام دوری یوسف.
اندوهگین کردن
جِ حُزن و حَزَن؛ غمها و اندوهها.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر یک شبی به کلبه احزان کنی گذر در پای تو مرا بجز از جان نثار نیست
💡 هر کرا باشد گذر بر کلبه احزان ما نشکند جز قرص مه نانی دگر از خوان ما
💡 ز چیست نالی چون بلبلان واله و شیدا ز چیست گریی چون عاشقان کلبه احزان
💡 سیف فرغانیهر نفس در کوی عشقت روی یوسف حسن توصد چو من یعقوب را در بیت احزان آورد
💡 تابنده دور ماند ز درگاه کبریات زان روز باز بر سر احزان نشسته است