( آگوش ) آگوش. ( اِ ) آغوش. بغل: امیر اورا بخویشتن خواند و در آگوش گرفت. ( تاریخ بیهقی ).
گاه بادش گرفته بر گردن
گاه گردش کشیده در آگوش.مسعودسعد.یک قطره از آن شراب مشکین
آورد دو عالمم درآگوش.عطار.- آگوش آگوش؛ بغل بغل:
در مجلس ما گلی و خاری باشد
آگوش آگوش مرغزاری باشد
سرتاسر اگر پلاس و کرباس بود
این اکسون است کلاه واری باشد.جلال الدین فضل اﷲ خواری.- یک آگوش؛ یک بغل. یک آغوش.
|| نامی از نامهای پرستاران ترک. رجوع به آغوش شود.
( آگوش ) ( اِ. ) آغوش، بغل.
( آگوش ) = آغوش۱
( آگوش ) آغش و هادان در زمان کیخسرو حاکم گیلان طبرستان بود. وی در جنگ ایران و توران با [ شیده ] پسر افراسیاب و [ گرسیوز ] برادر او بجنگید و پیروز شد. مرداویج بن زیار نسب خود را به آغش می رساند.
( اسم ) آغوش بغل. یا یک آگوش. یک بغل یک آغوش. یا آگوش آگوش. بغل بغل.
آغوش
(قدیم): آغوش، بغل. امیر او را به خویشتن خواند و در آگوش گرفت. «بیهقی»
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همین بس سزای تو چون ناسزا را کنارش گرفتی و آگوش کردی
💡 یک نفسی زان نمط از هوش رفت کش سر فرزند ز آگوش رفت
💡 گرفته صد هزاران کالبد را به درد و داغ درآگوش و در بر