بدعنق

لغت نامه دهخدا

بدعنق. [ ب َ ع ُ ن ُ ] ( ص مرکب ) در تداول عوام، کج خلق. بدگوشت. عبوس. بداخم. سخت بدخو. سخت بدخلق. کژخلق. عابس. ترشروی. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ معین

(بَ. عُ نُ ) (ص مر. ) بدخلق، بدرفتار.

فرهنگ عمید

۱. بدخو.
۲. متکبر.

فرهنگ فارسی

بدخو، متکبر
در تداول عوام کج خلقی سخت بدخویی.

ویکی واژه

بدخلق، بدرفتار.

جمله سازی با بدعنق

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نیوتن شخصیتی آشکارا غیرعادی داشت، بیش از اندازه استثنایی اما تک‌رو، سرد، بدعنق، تا حدی بدگمانی و به حواس‌پرتی و انجام کارهای غیرعادی معروف بود. او تا جایی پیش رفت که یک بار سنجاقی دراز را در کاسهٔ چشم خود، بین چشم و استخوان کاسهٔ چشم و تا جای ممکن نزدیک به عقب چشم خود فرو بُرد و به اطراف چرخاند تا ببیند چه می‌شود، اگرچه به گونه‌ای معجزه‌آسا، چیزی نشد. در موردی دیگر، تا جایی‌که می‌توانست تاب بیاورد به خورشید خیره شد تا ببیند چه اثری بر بینایی می‌گذارد؛ این بار نیز آسیب ماندگار ندید ولی مجبور شد چند روزی در یک اتاق تاریک بماند تا چشمانش به وضعیت عادی برگردند.

💡 ماجراجویی پرخاشگری بدعنقی گفت آقای فلان با همه‌کس در دعواست

فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز