لغت نامه دهخدا
ذی حیات. [ ح َ ] ( ع ص مرکب، اِ مرکب ) جاناوَر. جانور. زائلة. دارای حیات. زنده. خداوند زندگی. || ذی حیاتی در اینجا نیست؛احدی. هیچکس. متنفسی. دیاری. زنده ای. جانداری جنبنده، پرنده ای پر نمی زند.
ذی حیات. [ ح َ ] ( ع ص مرکب، اِ مرکب ) جاناوَر. جانور. زائلة. دارای حیات. زنده. خداوند زندگی. || ذی حیاتی در اینجا نیست؛احدی. هیچکس. متنفسی. دیاری. زنده ای. جانداری جنبنده، پرنده ای پر نمی زند.
(حَ ) [ ع. ] (ص مر. ) دارای حیات، زنده، جاندار.
دارای حیات، زنده، جاندار.
دارای حیات جاندار جانور.
جانور. دارای حیات.
دارای حیات، زنده، جاندار
دارای حیات، زنده، جاندار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز عدل او همه اموات ذی حیات شدند به خاک بین که بر او روح را امین بینی
💡 نرفته ذی حیاتی بی شکست خاطر از عالم مسلم کی برآید دانه چون در آسیا افتد؟