خیکی

لغت نامه دهخدا

خیکی. ( ص نسبی ) منسوب به خیک.آنچه در خیک گذارند و حمل کنند. ( یادداشت مؤلف ).
- آلوخیکی؛ آلویی که پس از خشک شدن در خیک میریزند و کمی به آن آب میزنند و نگاه می دارند که مرطوب باشد. ( یادداشت مؤلف ).
- پنیر خیکی؛ نوعی پنیر است که در خیک نگاهداری میشود. ( یادداشت مؤلف ).
- روغن خیکی؛ روغنی که در خیک نگاهداری میشود. ( یادداشت مؤلف ).
|| در تداول لوطیان ناچیز، پَپِه، چُلْمَن. ( یادداشت مؤلف ). || قَلب، غلط. بد. قلابی. نادرست. ناصحیح. ( یادداشت مؤلف ).
- خیکی درآمدن؛قلابی درآمدن چیزی که گمان صحت به آن میرفت.

فرهنگ معین

(ص نسب. ) ۱ - منسوب به خیک، در خیک نهاده: پنیر خیکی. ۲ - (کن. ) شخص بسیار چاق.

فرهنگ فارسی

(صفت ) منسوب به خیک: پنیر خیکی ( پنیری که در خیک جا دهند ). یا خیکی بالا آوردن. ( خیکی در آوردن ) کار را خراب کردن افتضاح کردن.

ویکی واژه

منسوب به خیک، در خیک نهاده: پنیر خیکی.
شخص بسیار چاق

جمله سازی با خیکی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده موری بُده ماری شده وان مار گشته اژدها

💡 دید خیکی پر فتاده روی آب می برد آبش بهرسو با شتاب

💡 ادوارد زاونی شاخیکیان (ارمنی: Էդուարդ Զավենի Շախիկյան؛ زادهٔ ۲۱ سپتامبر ۱۹۵۰) مجسمه‌ساز اهل ارمنستان است.

💡 آن خجش ز گردنش در آویخته گویی خیکیست پراز باد، درو ریخته از بار

💡 زنی از لیث بن سعد سُکُرَّۀ انگبین خواست، خیکی انگبین فرمود، گفت زن اندکی خواست و تو چندین دادی گفت او بقدر حاجت خواست و ما بقدر خویش دادیم.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران