حاقن. [ ق ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از حَقْن. آنکه او را گمیز بشتاب گرفته باشد. حابس البول. ( مهذب الاسماء ). آنکه بول آمده را نگاه دارد، یقال: لا رأی لحاقن. و فی المثل: و انا منه کحاقن الاهالة؛ یعنی ماهر و حاذقم به آن، و اهاله پیه گداخته باشد. ( منتهی الارب ): عبدالرحمن گفت من حاقنم بکنار بام باید شد، هر دو بکنار بام شدند عبدالرحمن خویشتن را از بام فروافکند. ( تاریخ سیستان ). || هلال ٌ حاقن؛ ماه نوکه هر دو کناره وی بسوی بالا باشد. ( منتهی الارب ).
(قِ ) [ ع. ] (اِفا. ) آن که وی را بول به شتاب گرفته باشد، حبس کنندة ادرار.
( اسم ) آنکه وی را بول بشتاب گرفته باشد حبس کنند. ادرار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ما اعتدالیان مه بدریم و دیگران در اوج خویش گاه محاقند و گه هلال
💡 هوا چو حاقن گردد به چاه زهر شود ببین ببین چه زیان کرد از درنگ هوا
💡 و روایت کنند از عبیدة السلمانی که گفت: این آیت در شأن کسی است که حاقن بود، و آن خبر بدلیل آرد که مصطفی (ص) گفت: «لا یصلّینّ احدکم و هو یدافع الأخبثین».