تمحل

لغت نامه دهخدا

تمحل. [ ت َ م َح ْ ح ُ ] ( ع مص ) حیلت کردن. ( تاج المصادر بیهقی ). مکر نمودن وفریفتن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). مکر و حیله نمودن. || خواستن چیزی را به حیله و تکلف. ( از اقرب الموارد ): طوفانی برخاست در مخایض و چون از تمحل قوت و علوفه عاجز ماندند... ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 266 ). || تکلف نمودن در حق کسی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || نقد کردن دراهم را. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ معین

(تَ مَ حُّ ) [ ع. ] (مص ل. ) ۱ - حیله کردن. ۲ - کسی را به تکلف انداختن.

فرهنگ عمید

۱. مکر کردن، فریفتن.
۲. چاره جویی.

ویکی واژه

حیله کردن.
کسی را به تکلف انداختن.

جمله سازی با تمحل

💡 چون آمدن من نشد این بار محیا پرداختم این شعر بدیهه به تمحل

💡 جود تو رساننده طمع را به تمنی بذل تو رهاننده امل را ز تمحل

💡 در حافظه ‌گر عصمت او نقش پذیرد در حافظه نسیان نبرد ره به تمحل

مدیون یعنی چه؟
مدیون یعنی چه؟
وادی یعنی چه؟
وادی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز