سرحددار

لغت نامه دهخدا

سرحددار. [س َ ح َ ] ( نف مرکب، اِ مرکب ) مرزدار. ( فرهنگستان ).

فرهنگ معین

( ~. حَ ) [ فا - ع. ] (ص فا. ) مرزبان.

فرهنگ عمید

مٲمور نظامی که برای نگاهبانی و مراقبت در مرز کشور گماشته می شود، مرزدار.

فرهنگ فارسی

( صفت ) حاکم و نگهبان سر حد مرزدار.

ویکی واژه

مرزبان.

جمله سازی با سرحددار

💡 مقرر آن که فرزندان عظام و امرای گرام و وزراء جلیل الاحتشام و عموم سر حدداران جانبین و روساء و اکابر و رعایا و عشایر، فرزند ارشد کامکار را صاحب اختیار کرمانشان و سرحددار عراقین دانند وقول و فعل او را داخلی و خارجی آن حدود و ثغور معتبر شمارند و در عهدة شناسند.

💡 بعد از نادرشاه، تنش‌هایی در پشتیبانی از زندیه و قاجاریه در مصاف والی کرمانشاهان با والی اردلان به سال ۱۰۹۹ هجری قمری وجود داشته‌است. اما تداوم همکاری و دوستی محفوظ مانده‌است. در عهد فتحعلی شاه قاجار پیوندهای سببی بسیاری با بزرگان اردلان نسل اندر نسل صورت گرفت، و تا زمان محمد شاه قاجار، احکام حاکمیتی حکام کردستان شمالی چون شهر زور، سلیمانیه، بابان و… بنا به روادید والیان اردلان، سپس انعکاس موضوع به حکومت کرمانشاهان و سرحدداری عراقین، و با پیشنهاد والیان کرمانشاهان (از زمان شاهزاده محمدعلی میرزا دولتشاه) به دربار، تنفیذ و صدور احکام حکومتی از جانب شاه صورت می‌گرفته‌است.