زنگ زده

لغت نامه دهخدا

زنگ زده. [ زَ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) زنگ گرفته. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). زنگارگرفته. اکسیده. بااکسیژن ترکیب شده. ( فرهنگ فارسی معین ):
عمر پرمایه به خواب و خور، بر باد مده
سوزن زنگ زده خیره چه خری به کلند.ناصرخسرو.در آفتاب نبینی که شد اسیر کسوف
چو تیغ زنگ زده در میان خون آمد.خاقانی.|| به آفت زنگ مبتلا شده: کشتی زنگ زده. زرع مأروق. زرع میروق. غله زنگ زده. ( از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) زنگار گرفته اکسیده با اکسیژن ترکیب شده.

ویکی واژه

arrugginito

جمله سازی با زنگ زده

💡 صیقل جام به فریاد دل ما نرسید که به دود جگر این آینه را زنگ زده است؟

💡 در آفتاب نبینی که شد اسیر کسوف چو تیغ زنگ زده در میان خون آمد

💡 کی اتصال از این دستگاه زنگ زده به کارخانهٔ راز قضا توانی یافت

💡 گر به بینی غیر حق ناچیز دان زنگ زده آئینه مانده بالیقین

💡 عمر پرمایه به خواب و خور برباد مده سوزن زنگ زده خیره چه خری به کلند؟

💡 که بخاکستر از آئینه تو زنگ زده که به پیشانی نورانی تو سنگ زده

وادی یعنی چه؟
وادی یعنی چه؟
قیز یعنی چه؟
قیز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز