لغت نامه دهخدا
روزبروز. [ ب ِ ] ( ق مرکب ) همه روز. ( ناظم الاطباء ). چند روز متوالی و از پی هم. یوماً فیوماً. ( ناظم الاطباء ). همیشه:
گل برچنند روز بروز از درخت گل
زین گلبنان هنوز مگر گل نچیده اند!سعدی.
روزبروز. [ ب ِ ] ( ق مرکب ) همه روز. ( ناظم الاطباء ). چند روز متوالی و از پی هم. یوماً فیوماً. ( ناظم الاطباء ). همیشه:
گل برچنند روز بروز از درخت گل
زین گلبنان هنوز مگر گل نچیده اند!سعدی.
همه روز. چند روز متوالی و از پی هم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خواب در چشم بهمن درنگری روزبروز تاب در زلف بهمن درگذری ماه بهماه
💡 الهی بقدر تو نادانم، سزای تو را ناتوانم، به بیچارگی خود سر گردانم و روزبروز در زیانم، چون منی چون بود ؟ چنانم و از نگریستن در تاریکی بفغانم که خود هستمان را بر هیچ دانم و چشم بر روزی دارم که تو مانی و من نمانم، چون من کیست ؟ اگر آن روز به بینم به جان فدای آنم
💡 فزود هر نفسم عشق، کز خط شبگون؛ فزود روزبروز آن جمال روز افزون