لغت نامه دهخدا
رفاغ. [ رِ ] ( ع اِ ) ج ِ رَفغ. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( از آنندراج ). رجوع به رفغ شود. || ( اِمص ) وسعت عیش. ( یادداشت مؤلف ): مدت سی سال در رفاغ حال و فراغ بال خوارزمشاهی کرد. ( تاریخ جهانگشای جوینی ).
رفاغ. [ رِ ] ( ع اِ ) ج ِ رَفغ. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( از آنندراج ). رجوع به رفغ شود. || ( اِمص ) وسعت عیش. ( یادداشت مؤلف ): مدت سی سال در رفاغ حال و فراغ بال خوارزمشاهی کرد. ( تاریخ جهانگشای جوینی ).
(رَ ) [ ع. ] (اِمص. ) ۱ - فراخی. ۲ - خوشگذرانی.
فراخی.
خوشگذرانی.
💡 پیشتر زین روزگاری داشتم الحق چنانک بود حالم و بالم از وی با رفاغ و با فراغ
💡 گنج عزلت که فراغی و رفاغی است در او بخوشی کمتر ازین منظر مینائی نیست
💡 کنجی ورفاغی و فراغی از خلق حاصل کن و بگذر ز سر اطلس و دلق
💡 منبعد ننگرم بجهان و جهانیان با این فراغت ار بودم هم رفاغتی