لغت نامه دهخدا
رادمنش. [ م َ ن ِ ] ( ص مرکب ) کریم الطبع. ( آنندراج ). کریم طبع و سخاپیشه. ( برهان ):
رادمنش پیر جهاندیده ای
در همه اخلاق پسندیده ای.رکن الدین بکرانی ( از شعوری ج 2 ورق 7 ).
رادمنش. [ م َ ن ِ ] ( ص مرکب ) کریم الطبع. ( آنندراج ). کریم طبع و سخاپیشه. ( برهان ):
رادمنش پیر جهاندیده ای
در همه اخلاق پسندیده ای.رکن الدین بکرانی ( از شعوری ج 2 ورق 7 ).
(مَ نِ ) (ص مر. ) دارای طبع و منش جوانمردان.
۱. سخی، کریم، سخاپیشه.
۲. جوانمرد: رادمنش پیر جهان دیدهای / در همه آفاق پسندیده ای (رکن الدین: مجمع الفرس: رادمنش ).
دارای منش راد، سخی، کریم، سخاپیشه
( صفت ) دارای طبع و منش راد
اسم: رادمنش (پسر) (فارسی) (تلفظ: r.-maneš) (فارسی: رادمنش) (انگلیسی: rad-manesh)
معنی: دارای منش راد، سخی، کریم، سخاپیشه، کریم الطبع، سخاوت پیشه و جوانمرد
دارای طبع و منش جوانمردان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در برنامه تلویزیونی عصر جدید خانم فاطمه رادمنش با اجرای نقشی داستان کشته شدن و عدم بازگشت اکبر دانشی نفر بیست و چهارم این گروه را با اجرای انفرادی با گویش کرمانی اجرا کرد که با چهار رأی سفید داوران، تشویق ممتد تماشاچیان و صحبتهای تأثیرگذاری از سوی رویا نونهالی یکی از داوران مواجه شد.
💡 دو برادر به نامهای شفیع عمو و عباد عمو از شفت فومن به آبکنار وارد که طایفه شفیعی، بزاز، فرقانی، صفرنیا، امانی، غضنفری، بلوکی و رادمنش از همین دو نفر میباشند.